
هزار جور فکرهای شگفت انگیز در مغزم میچرخد، میگردد. همه آنها را میبینم. اما برای نوشتن کوچکترین احساسات یا کوچکترین خیال گذرنده ای، باید تا سرتاسر زندگانی خودم را شرح بدهم و آن ممکن نیست. این اندیشه ه...
ادامه مطلب
+ قربونش برم جوری عذابشو فرستادکه نزدیک یه هفته س زمین گیر شدم نمیتونم از جام بلندشم ...دمت گرم حقمه ...+ صدای گریه هاشون همه تنمو میلرزونهانگار که رو مخم دارن راه میرنوتک تک لحظه های پنج سال پیشو مث یه فیلم برام بازی میکنندقیقا هم قبل ظهر ...دیگه هیچوقت زندگیشون مث قبل نمیشه ...همه شون مردن ...+ یه اکانتی که دیگه هیچوقت آنلاین نمیشه ..و تو میتونی همیشه یه دل سیر باهاش حرف بزنی پیام بدی و بغض ...
ادامه مطلب
+ کشتی هایت غرق شدند ؟؟- آری کشتی هایم غرق شده اندآنقدر غرق که حتی مسافران کشتی را هم به یاد نمیاورمکشتی هایم غرق شدند میان چشمانت ...میان همه ی رویاهایم.و چقدر بی اعتنا رد شدی از کنار دریا...وقتی که من تمام شکستگی هایم را در چشمانت دیدم و تو پاییز را بهانه ی رفتنت کردی ...چقدر زیبا و شاعرانه میروی ...در پس کوچه های پاییز و من میتوانم یک عمر از همان لحظه ی رفتنت شعر بنویسم ... روی همان کشتی غرق شده در غروب های پاییزی ... + تو رفته ای و ...حالم چون مادر لالی ستکه در میان جمعیت کودکش را گم کرده باشد... ...
ادامه مطلب
+ بازی که میدونی برنده ش خودتی پ ادامه بده ، بیخیالِ عروسک ها ... ...
ادامه مطلب