خرید بک لینک

درباره سایت

:)

آخرین مطالب

امکانات وب

هزار جور فکرهای شگفت انگیز در مغزم میچرخد، میگردد. همه آنها را میبینم. اما برای نوشتن کوچکترین احساسات یا کوچکترین خیال گذرنده ای، باید تا سرتاسر زندگانی خودم را شرح بدهم و آن ممکن نیست. این اندیشه ها، این احساسات نتیجه یک دوره زندگانی من است، نتیجه طرز زندگانی افکار موروثی آنچه دیده، شنیده، خوانده، حس کرده یا سنجیده ام. همه آنها وجود موهوم و مزخرف مرا ساخته.

در رختخوابم میغلتم. یادداشتهای خاطره ام را به هم میزنم، اندیشه های پریشان و دیوانه مغزم را فشار میدهد. پشت سرم درد میگیرد، تیر میکشد، شقیقه هایم داغ شده، بخود میپیچم. لحاف را جلو جشمم نگه میدارم، فکر میکنم، خسته شدم، خوب بود میتوانستم کاسه سر خود را باز کنم و همه این توده نرم خاکستری پیچ پیچ کله خودم را درآورده بیندازم دور، بیندازم جلو سگ.

هیچ کس نمیتواند پی ببرد. هیچ کس باور نخواهد کرد، به کسی که دستش از همه جا کوتاه بشود میگویند: برو سرت را بگذار بمیر. اما وقتی که مرگ هم آدم را نمیخواهد، وقتی که مرگ هم پشتش را به آدم میکند، مرگی که نمیآید و نمیخواهد بیاید ...!

همه از مرگ میترسند، من از زندگی سمج خودم.

صآدق_هدآیت.

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌پور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:50

صفحه بندی